در شب هجر نگاهت به نگاهی دل فنا شد
عقل و دینم، دل سیرم،عشق پاکم برفنا شد
راستی من آدم خوبی نبودم که سزایم اینچنین شد؟
مگر از عشق تو دل سیر نگشتم که وجودم پر وِی شد؟
راستی ایمان کجا شد؟ نور عشق ما کجا شد؟
می شود حق را به من داد؟ اندکی حق را به من داد؟
من سزاوارم تباهی ست...من سزایم روسیاهی ست
من زیاد خود ببردم عشق تو روح از تنم برد
آن نگاه و شور عشقت بر شمار عمرم افزود
حقی ار باشد برای توست، من دگر حقی نخواهم داشت
چون کتاب عشقمان را پاره کردم پس دگر شعر وفا معنا نخواهد داشت
...
(سروده خودم)

نوشته شده توسط ساناز در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 9:34 موضوع سروده های خودم | لینک ثابت
فضایی غریب، تنها، چشم بر آسمان به دنبال ستاره ای گمشده می گردی اما... صدایت خاموش است
سکوت دل، شب شاعرانه دارد نه؟...صدای فکر و فکر و فکر
دست ها روبه آسمان.. چشمه ای می جوشد زیر پاهایت
دریایی نیست هیچ چیز نیست فقط خداست و خدا
ذهن تاریکت همدم خوبی نیست در این میان
اما تو می دانی گمشده ات در دل این ابر پنهان است
شاید روزی که قلب کوچکت با افق رویایی ذهن هم آواز
و چشمانت همدم ستارگان شب های زلال گردد
پرنده عشق آشیان سازد بر لب بوم خوشبختی و قاصدی با پر سفید خبر از جوشش زندگی در رگهایت آورد
نوشته شده توسط ساناز در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 15:36 موضوع سروده های خودم | لینک ثابت

باید از رنگ دقایق عکس بردارم
رنگ شادی، عشق و هستی...شایدم مرگ و غم و نفرت
رنگ نابی از عبادت، رنگی از کفران نعمت
رنگی از اشک یتیم و ناز آن تک دخت ثروت
باید از رنگ دقایق عکس بردارم
رنگی از آوای یک ساز
رنگی از قلب پر از راز
رنگی از نیروی احساس
رنگی از بال کبوتر
رنگی از رویای پرواز
.....
رنگ رنگ این دقایق رنگ عمر است
تاب و تب در این دقایق بس بزرگ است
پس به یمن این دقایق، رنگ الوان زمان را تیره از حسرت نسازیم
ذهن و روح و قلب خود را گیج و منگ از بی ثباتی، به اسارت نکشانیم
(سروده خودم)
نوشته شده توسط ساناز در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 ساعت 16:9 موضوع سروده های خودم | لینک ثابت

آنقدر مست توام که روزگارم طعم تو را می دهد
تلخ یا شیرین خیالی نیست وهم تو را می دهد
آنقدر می خندم که زندگی گذر زمان را از یاد می برد
صبح یا شام خیالی نیست رنگ غم را نیز با خود می برد
آنقدر می تابم و می بارم تا درخت عشقمان ثمر بدهد
ماه و سال را خیالی نیست رنگ و بوی تو را بدهد
آنقدر می خوانم که دفتر وجودمان رنگ خدا بگیرد
دیر یا زود خیالی نیست جلا ز روحش خالصانه بگیرد
(سروده خودم)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 8:53 موضوع سروده های خودم | لینک ثابت

آن منی با دل تنگ
سپری از دل سنگ
و پر از ننگ و شرنگ
در هوایم پر رنگ
رنگ دود و نیرنگ
از خودم هیچ نماند
جز یک سایه شرم
آن تو با روی گشاد
سینه ای پر زنشاط
قدحت پر ز شراب
ز شراب و می ناب
در هوایت پر رنگ
رنگ عشقی خوشرنگ
وای از آن تو که مرا می شکفی
بین ما فاصله ها می تازند
بین ما جاذبه کم رنگ تر است
من نه آنم که به کوی تو قدم بگذارم
تو نه آنی که به خلوتگه من روی اری
ولی آوای دلم را چه کنم
آن تمنای گمم را چه کنم
من به تو محتاجم
سبد روحم را خالی از خود نگذار
(سروده خودم)
نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 9:25 موضوع سروده های خودم | لینک ثابت

زندگی را دوست می دارم زیر سایه ساری از مهر و پاکی
زندگی را دوست می دارم در نوازشی از روی سادگی
زندگی را دوست می دارم برای اشکی از روی عاشقی
و زندگی را دوست می دارم آن هنگام که تصویر رخ مشعشع آن خفته در زلال سرخ گون قلبم جلوه کند و هم آوایی قلبها نشان از سرود سکوت چشم ها باشد
(سروده خودم)
نوشته شده توسط ساناز در جمعه دوازدهم مرداد 1386 ساعت 13:33 موضوع سروده های خودم | لینک ثابت
تو کیستی؟
با کدامین دیار غریب پیمان داشتی تا هیچ سردرگمی نتواند از درونت آگاه گردد.
نگاه آن حقیقت پرداز شرمگین نشان از نقطه ای روشن در اعماق ذهنت داشت.
آن قطره از دریا که خود را به اشعه رخشان آفتاب می سپارد، تمام عمر را میان آسمان آرام و اقیانوسی با امواج خروشان سپری می کند
چون حقیقت عشق جز این نیست
(سروده خودم)

نوشته شده توسط ساناز در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 8:40 موضوع سروده های خودم | لینک ثابت
در فراسوی مرزهای خوشبختی، زورقی سرگردان بر حریر لطیف آب تکیه زده ... با صدایی بیصدا عشق را فریاد می زند مخمل آبی آسمان، چشمان سیاه و درشت آفتابگردان و کوه با تن پوش سپید مه، عشق را فریاد می زند مسافران زندگی...همچون صنوبر، رام و آرام با چشمانی پر از راز تنها از یک حقیقت پرده برداشته اند...جز عشق هیچ نخواهد ماند. آری آری ، هدیه مهر تابان، نور عشق است بر دل من، بر دل تو...مثل آن ماده مهرگیاه، تاب دوری را ندارم... واز آن رو در آن شب، من خسته به خود پیچیدم، که صدایی آرام در ضمیر دل خود نشنیدم... لحظه ای بیش نپایید، آن غم سخت مدفون شد زیر خاک بهت و حیرت. از دل گذشت آنچه بر زبان جاری شد: ای شراب مستی من عاشق هستم عاشق نیم نگاهی از بر تو لمس لحظات برایم دشوار 
نوشته شده توسط ساناز در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 17:32 موضوع سروده های خودم | لینک ثابت
بخوان از سردی آن فصل بی ناموس بخوان از سنگ قلب یأس که بی بنیان کند مرد تهمتن را بخوان از خشم اقیانوس مواجی که مدفون سازد آن فریاد آخر را بخوان از اشک خشکیده به روی گونه عاشق بخوان از عمر بی پایان درد و رنج بخوان از سیلی پندار ناحق عزیزان بخوان از رویش آن بوته نفرت ز خاک ذهن پژمرده بخوان از مرگ تنها شادی هستی
نوشته شده توسط ساناز در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 ساعت 17:40 موضوع سروده های خودم | لینک ثابت
درباره وبلاگ

درونت را بر نااهل نگشا
شاید قدمی دورتر عشق در پرتو غم رنگ ببازد و نور سلامت به کورسویی بدل شود
جز معشوق بزرگ تنها یک دوست دلتنگ توست... از خود غافل مشو
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
دوست داشتن از عشق برتر است
توسعه سينما t-cinema
فکر می کنی راسته که ...
مرگ مغلوب عشق است
عاشقانه یا پر از نفرت؟
دنیا غروب آرزوهاست
مدیریت منابع انسانی
نامه هاتو پاره کردم
آواره.مجنون.دیوانه
باورهای استوار
هميشه در اوج
عکاس باشی
گاز اشک آور
شوق رضوان
Mr.Lonely
آیین زندگی
چيز ديگر
یه رنگی
آپادانا
دریای غم
لعیا افخمی
لذت حسرت
مرهم سكوت
عشق جاودانه
احتراز یا اعتراض!؟
مرضیه و مرسا عزیز
سمانه فرشته کوچک من
غوغای عشق در دفتر عشق
خبر های داغ از شهر خنک کویر
خیره به خورشید
Future Team
علي تيموري
قصیده اندوه
دو دوست
عاشقانه
حرفای دل
پوچستان
موج ديوانه
تلاطم
گوناگون
پرستو
دل پناه
رویداد
رها
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
طراح قالب
POWERED BY