هیچ اسبی تا مهار نشود، به جایی نمی رسد.
هیچ بخار و هیچ سوختی تا محدود نشود، چیزی را به جلو نمی راند.
هیچ نیاگارایی تا هدایت نشود، تبدیل به روشنایی نمی شود.
و هیچ زندگی ای تا متمرکز، متعهد و باانضباط نشود به عظمت نمی رسد.
نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 ساعت 17:28 موضوع | لینک ثابت
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن!
نوشته شده توسط ساناز در چهارشنبه ششم شهریور 1387 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت
شعري بسيار زيبا كه در ديدار سايه و شهريار خلق شد

سايه جان! رفتني استيم بمانيم كه چه
زنده باشيم و همه روضه بخوانيم كه چه
درس اين زندگي از بهر ندانستن ماست
اين همه درس بخوانيم و ندانيم كه چه
خود رسيديم به جان، نعش عزيزي هر روز
دوش گيريم و به خاكش برسانيم كه چه
آري اين زهر هلاهل به تشخص هر روز
بچشيم و به عزيزان بچشانيم كه چه
دور سر هلهله و هاله شاهين اجل
ما به سر گيجه، كبوتر بپرانيم كه چه
كشتي اي را كه پي غرق شدن ساخته اند
هي به جان كندن از اين ورطه برانيم كه چه
بدتر از خواستن، اين لطمهي نتوانستن
هي بخواهيم و رسيدن نتوانيم كه چه
ما طلسمي كه قضا بسته ندانيم شكست
كاسه و كوزه سر هم بشكانيم كه چه
گر رهايي است، براي همه خواهيد از غرق
ورنه تنها خودي از لجه رهانيم كه چه
ما كه در خانه ايمان خدا ننشستيم
كفر ابليس به كرسي بنشانيم كه چه
قاتل مرغ وخروسيم يكيمان كمتر
اين همه جان گرامي بستانيم كه چه
مرگ يكبار -مثل ديدم- و شيون يك بار
اين قدر پاي تعلل بكشانيم كه چه
شهريارا دگران فاتحه از ما خوانند
ما همه از دگران فاتحه خوانيم كه چه
نوشته شده توسط ساناز در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

درونت را بر نااهل نگشا
شاید قدمی دورتر عشق در پرتو غم رنگ ببازد و نور سلامت به کورسویی بدل شود
جز معشوق بزرگ تنها یک دوست دلتنگ توست... از خود غافل مشو
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
گمشده اي بزرگ توي قلبهاي كوچك
غوغای عشق در دفتر عشق
فکر می کنی راسته که ...
عاشقانه می نویسم
عاشقانه یا پر از نفرت؟
دنیا غروب آرزوهاست
مدیریت منابع انسانی
در مسیر انتظار
باورهای استوار
خسته دل تنها
هميشه در اوج
گاز اشک آور
مسافر42
همیشه
Mr.Lonely
آیین زندگی
چيز ديگر
یه رنگی
اس ام اس
لذت حسرت
مرهم سكوت
مریم و حمید
برگ زرد باران
عشق شیشه ای
احتراز یا اعتراض!؟
خیره به خورشید
Future Team
علي تيموري
قصیده اندوه
نقش زمان
عاشقانه
پوچستان
موج ديوانه
گوناگون
دل پناه
رویداد
پایاب
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
طراح قالب
POWERED BY